|
|
|
کجای این دنیا ... پشت کدامین پنجره ... می توان ایستاد و به تو فکر نکرد ...!؟ |
|
باز هم روزهای بی تو را می شمارم ...! وای اگر انگشتهایم تمام شوند ...!؟ وای اگر انگشتهایم گم شوند ...!؟ یک فکری !!! اصلا دستهایم را مشت می کنم ...! خدا را چه دیدی ...!؟ شاید نگاهت مشتم را باز کرد ...! خدا را چه دیدی ...!؟ شاید نفست این مشت بزرگ توی گلویم را هم باز کرد ...! خدا را چه دیدی ...!؟ شاید پیشانی این دختر اخمو هم باز شد ...! اصلا شاید رویمان به روی هم آنقدر باز شد ؛ که بگویم دلم برایت تنگ شده بود ...! تا راه نفسم باز شود ...! خدا را چه دیدی ...!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:8 توسط مهسا
|
|
نمی ذارم تورو از من بگیرن
حتّی تو عالم ِ عکس و نقّاشی
روی ِ پیشونی ِ سرنوشتته
تو باید فقط مال ِ خودم بشی
نمی ذارم که تورو بدُزدنت
جای تو فقط رو چشمای منه
توی فال من فقط اسم توئه
کسی که چشاش مثه تو روشنه
نمی ذارم این همه خاطرمون
پنهونی کنج یه خورجین بمونه
قسمت ِ طالع ِ تو سفر بشه
واسه من یه درد ِ سنگین بمونه
نمی ذارم اوناکه کم عاشقن
من و از خیال ِ تو جدام کنن
نمی ذارم تو بری که آدما
همشون با سرزنش ، نگام کنن
نمی ذارم توی خلوتت کسی
بیاد و با شادی با تو دست بده
اون باید لذّت ِ این دست دادنو
به من و خاطره ی تو پس بده
نمی ذارم کسی جز خودم یه روز
با تو و با رویاهات کنار بیاد
تازه از تولّد تو حق داره
توی هر پس کوچه ای بهار بیاد
نمی ذارم که نوازش ِ کسی
شب ِ ناز ِ مژه هاتو خواب کنه
نمی ذارم خونه ی آرزومو
کسی با اومدنش ، خراب کنه
نمی ذارم یه غریبه با نگاش
پادشاه ِ دل ِ بی ریات بشه
من می خوام خودم پرستشت کنم
نمی ذارم که کسی خُدات بشه
نمی ذارم به بهونه ی کسی
عشق و دنیای منو یادت بره
تو یه عمره ، دیگه زیبای منی
با یه دنیا اعتماد و خاطره
نمی ذارم جای من کسی شبا
بالای سرت لالایی بخونه
نمی ذارم دلی که مال ِ منه
پیش ِ بیگانه امانت بمونه
............
تنها بر تو عاشق می مانم ...